حكيم ابوالقاسم فردوسى

565

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

سپه گرزها بر نهاده بدوش * يكايك نهاده بآواز گوش برستم بگفت آنچ پيغام بود * كه فرجام پيغامش آرام بود وزين روى كىخسرو كينه جوى * نشسته بآرام بىگفت‌وگوى همى كرد بخشش همه بر سپاه * سرا پرده و خيمه و تاج و گاه از ايرانيان كشتگان را بجست * كفن كرد و ز خون و گلشان بشست برسم مهان كشته را دخمه كرد * چو برداشت زان خاك و خون نبرد بنه بر نهاد و سپه برنشاند * دمان از پس شاه تركان براند چو نزديك شهر آمد افراسياب * بران بد كه رستم شود سير خواب كنون من شبيخون كنم بر سرش * بر آريم گرد از سر لشكرش بتاريكى اندر طلايه بديد * به شهر اندر آواز ايشان شنيد فرو ماند زان كار رستم شگفت * همى راند و انديشه اندر گرفت همه كوفته لشكر و ريخته * بشيرين روان اندر آويخته بپيش اندرون رستم تيز چنگ * پس پشت شاه و سواران جنگ كسى را كه نزديك بد پيش خواند * وزيشان فراوان سخنها براند بپرسيد كين را چه بينيد روى * چنين گفت با نامور چاره جوى كه در گنگ دژ آن همه گنج شاه * چه بايست اكنون همه رنج راه زمين هشت فرسنگ بالاى اوى * همانا كه چارست پهناى اوى زن و كودك و گنج و چندان سپاه * بزرگى و فرمان و تخت و كلاه بران بارهء دژ نپرّد عقاب * نبيند كسى آن بلندى بخواب خورش هست و ايوان و گنج و سپاه * ترا رنج بد خواه را تاج و گاه همان بوم كو را بهشتست نام * همه جاى شادى و آرام و كام بهر گوشهء چشمهء آبگير * به بالا و پهناى پرتاب تير همى موبد آورد از هند و روم * بهشتى بر آورده آباد بوم همانا كزان باره فرسنگ بيست * ببينند آسان كه بر دشت كيست ترا زين جهان بهره جنگست و بس * بفرجام گيتى نماند بكس چو بشنيد گفتارها شهريار * خوش آمدش و ايمن شد از روزگار بيامد بدلشاد ببهشت گنگ * ابا آلت لشكر و ساز جنگ همى گشت بر گرد آن شارستان * بدستى نديد اندرو جان خارستان يكى كاخ بودش سر اندر هوا * بر آوردهء شاه فرمان روا بايوان فرود آمد و بار داد * سپه را درم داد و دينار داد فرستاد بر هر سوى لشكرى * نگهبان هر لشكرى مهترى پياده بران باره بر ديده‌بان * نگهبان بروز و بشب پاسبان رد و موبدش بود بر دست راست * نويسندهء نامه را پيش خواست [ نامهء افراسياب نزديك فغفور چين ] يكى نامه نزديك فغفور چين * نبشتند با صد هزار آفرين چنين گفت كز گردش روزگار * نيامد مرا بهره جز كارزار بپروردم آن را كه بايست كشت * كنون شد ازو روزگارم درشت چو فغفور چين گر بيايد رواست * كه بر مهر او بر روانم گواست